مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
با چه توان میتـوان وصف تو گفتن آی که ناممکن است گفتن از این زن عاجز و گُنگاند و لال و اَبکَم و الکن موقع وصفت همیشه دوست و دشمن مــدح کـجـا و دَم از جـلالـت زیـنـب شـاه نـجـف محـو تـو دیـارِ عـلـی هم پیش تو خم گـشته ذوالفـقـار علی هم زیـنت زهـرایـی و اقـتـدارِ عـلـی هم فـخـر خـدایـی و افـتـخـارِ عــلـی هـم صـحـبـت کـروبـیـان کـرامـت زینب کـیـسـتی ای چـادر تو کـعـبـۀ سـیـّار کـیـسـتی ای مـعـنیِ عـلی دلِ پیـکار کـیـسـتـی ای مـعـدنِ تـحـمـل اسـرار هـیـچ نـگـفـتـیـم و در مـقـابل بـسـیار ما همه هـیـچـیم پیـش شـوکـت زینب ای مـتــوسـل بـه تـو تـمــام مـلائـک ای مـتــوجـه بـه تـو ســلام مـلائـک ای مــتــرنّـم بـه تــو امــام مــلائـک ای مـتــبــرک بـه تـو کـلام مـلائـک درکِ فـرشـتـه کـجـا و قـدمت زینب قـلـۀ صـعـبالـعـبــورِ آل عــلـی تــو داد شـهـادت فـلـَک مـثــالِ عـلـی تـو وارث قــدوســی جــلال عــلــی تــو دُرّ عـفـاف هـستی و مـدال عـلـی تو آلِ عـلـی زنـده از صــلابـت زیـنـب نـورِ جـلالـی و جــلـوههـای جـلـیـلـه مُـتـَّصَـفی بر هـمـه اسـمـاء جـمـیـلـه مصـطـفـوی فاطمی عـلـیـمه عـقـیـله قــبــلــۀ آلِ حـسـیـن و قـلـبِ قــبـیـلـه ای قــسـم قـدسـیــان قـداسـت زیـنـب چشم خدا گرم این شکوه و یقین است فاطمه آن است و یاکه فاطمه این است زن اگر این است و خواهری به همین است مردی اگر هست طفلِ خاکنشین است عقل نبرده است پِی به ساحـت زینب ای همـۀ تو حـسـین و ای همهاش تو اول ایـن راه او و خــاتــمــهاش تــو فـاضـلـۀ فـاهـمـهاش فــاطـمـهاش تـو زمـزمـۀ تو حـسـن و زمـزمـهاش تو هـست حـسـن پـردهدار عـزت زینب محوِ تو عمری همه حواس حسین است هر نظر مرتضیشـناس حسین است فیض دعـای تو التـماس حسین است پشت سپاه غـمت سپاس حـسین است هـست نگـاهـش به استـجـابـت زینب نـامِ تـو را کــربــلا روی نـگـیـن زد اذن حماسه گرفت و نقـش جـبین زد نی که فقط خطبهات به کوفه کمین زد زلـزلـهاش کاخ شـام را به زمـین زد هـیـمـنـههـا شـد غـبـارِ هـمـت زینب با تو ستون حرم به جای خودش ماند با تو حرم باز روی پای خودش ماند بیرق شیـعه در اعـتلای خودش ماند شامِ جهـالت در انـزوای خودش ماند کـربـبـلا مــانـده از امــامـت زیـنـب امر به صبـرت نـمـود حـکـم بـرادر تا که نـبـیـنـد جـهـان تـلاطـم حـیــدر امـر به صبـرت نـمود ورنه مُسَـخـر پیـش شـکـوه تو بـود آنـهـمـه لـشکـر چـشـم عـلـمـدار بـر شـهـامـت زینب مانـدی و خـورشـیـد از غـبار بـرآمد از نــفــســت تــیــغ آبــدار بـــرآمــد قـلـب فـشــردی و لالــهزار بــرآمــد بـر سـر نـخـل حـسـیـن بـار بــر آمـد تـازه شـروع میشود قـیـامـتِ زینب کـوفـۀ بـیـچـاره تا نـهـیـب تو را دیـد شام در آتـش شد و لـهـیب تو را دید بیـرق طوفـانیات شکـیب تو را دیـد کـربـبـلا فـتـحِ عـنـقـریب تـو را دیـد حضرت نهجالبلاغه حـضرت زینب آه که سـرنـیـزهای غـریبِ تو را برد داد که سنـگی لـبِ حـبـیبِ تو را برد پیـرهـنی پـاره شد نـصیبِ تو را برد ضربـهای آوای یامُـجـیبِ تو را بـرد کـربـبـلا گـریه کـن به غـربت زینب غزّه بمان روی پا که میرسد از راه لحـظه پـیـروزیات که نـصـرُ منالله غـزه بـمـان انـدکـی کـه آتـش ایـن آه میزند آتش به ظلم و ظالـم و گمراه غـزّه تـوسـل نـمـا به نـصرتِ زیـنب |